کت و شلوار
بر اساس قانون کار جمهوری اسلامی ایران هر کارفرما موظف است طی سال دو دست لباس کار به همراه دیگر ملزومات مورد نیاز کارکنانش را در اختیار آنها قرار دهد که این اتفاق به جز در بخش صنعت و اون هم از نوع دولتیش در دیگر موارد صورت نمی پذیرد و دیگر سازمانهایی هم که خیلی پایبند اصول و قوانین رسمی برای بستن دهان کارکنان خود هستند به پرداخت هزینه لباس اکتفا می کنند.
القصه
این پیش درآمد را برایتان گفتم تا راحت تر بتوانم این داستان را تعریف کنم.
این شرکتی که من در حال حاظر برایش کار می کنم تا سال گذشته هزینه البسه کارکنان را به آنها پرداخت می نمود (البته سازمان امور خانمها یک مانتوی مسخره به خانمها مجانی می داد)تا این که امسال در برنامه اجرایی سال ٨٨ شرکت اجرای سیستم ۵اس گنجانده شد. معاون اجرایی شرکت هم که به دنبال کارهای جدید از نوع خودشه به این فکر افتاد که در جهت اجرای این سیستم و برقراری نظم و انضباط در سیستم اقدام به خرید مانتو برای خانمها و کت شلوار برای آقایان بکند که بعد از کلی رایزنی یک شرکت مشهدی برای خرید کت و شلوار انتخاب گردید(شرکت ما در تهران است) که اون بدبخت ها هم چون آواز دهل را از دور شنیده بودند و می دانستند ما چهارده هزار نیرو داریم دهانشان آب افتاده بود که حداقل از این تعداد نه هزار نفرش مرده و این یعنی نه هزار دست کت و شلوار که برای هر تولید کننده ای یک روئیاست. خلاصه مدیر عامل محترم تولیدی پوشاک هلک و تلک از مشهد راه افتاد آمد تهران و نشستن با هم صحبت هاشان را کردند و قرار شد فعلاً هفتاد دست کت دو شلواره همراه با دو دست پیراهن مردانه به ما تحویل بدهد به قیمت ستی صد و بیست و هفت هزار تومان البته با این توهم که در صورت مورد قبول بودن کارشان برای بقیه کارکنان هم از این شرکت خرید کنند.
هفته پیش بعد ار حدود دو ماه سرو کله زدن کت و شلوار ها رو از مشهد فرستادند اگر بخواهم بگویم کارشان بد بوده با این قیمت بی انصافی کرده ام.
بعد از تحویل گرفتن کت و شلوارها نوبت به تحویل دادن آنها به کارکنان بود که که خیلی کار طاقت فرسایی بود به قول مدیر محترم مستقیمم ،که خدا حافظی هم بلد نیست، همه کار های این شرکت به طرح و توسعه ختم می شه و این کار افتاد به همکار من در این واحد که دانشجوی کارشناسی ارشد مدیریت تکنولوژی و قراردادش ساعتیه این بنده خدا هم که تکلیفش روشنه هر چند خیلی سعی کرد که کار رو خودش انجام بده اما چون کار زمان بر بود به کمک احتیاج پیدا کرد همین باعث شد که معاون اجرایی شرکت راننده مدیر عامل را که پسر خوبیه ولی چون با مدیر عامل گشته اخلاقش مدیریتی شده را به کمکش بفرسته اون هم که مدعی، رفته بود نشسته بود روی صندلی و فقط نظر می داد و هر وقت همکاران محترم می خواستند شلوار شان را پروو کنند ازشان یک عکس با موبایلش می گرفت تا طرف رو اذیت کنه ما هم به طرف می گفتیم صادق داره آلبوم درست می کنه تا موقع رفتن به منزل به مدیر عامل نشان بده مدیر عامل بفهمه حقوقت درست داره پرداخت میشه یا کمه خلاصه ملت سرخ و سفید می رفتند بیرون.
روز دوم به بعد تحویل لباسها همکار من نیامد و کار افتاد به عهده من از قرار توی مترو خون دماغ شده بود و مجبور شده بود بره منزل لباسش رو عوض کنه و همین باعث شده بود دیر بیاد سر کار.
من رفتم و شروع کردم به تحویل دادن لباسهابه ملت یکی می آمد مثل ملخ کت و شلوار ۶ سایز بزرگ تر از خودش بر می داشت یکی دیگه می امد مثل بشکه می خواست بگه من لاغرم کت تنگ بر می داشت می گفتم عمو جان داره منفجر میشه به تنت می گفت نه این خوبه باعث می شه برم رژیم بگیرم لاغر بشم.
یک فیلم واقعی داشتیم سر این پوشیدن نپوشیدن ها یکی از کارکنان شرکت معروفه به گوریل انگوری( این بیچاره تا حالا دو بار زن گرفته طلاق داده و همه حقوقش رو ازش به جای مهریه کسر می کنند)، همه بچه های شرکت منتظر بودند ببینند این لباسها اندازه مرتضی گوریل انگوری میشه یا نه؟ وقتی مرتضی آمد همه جمع شده بودند لباس پوشیدنش رو تماشا کنند آخرین سایز لباسها واقعاًاندازه اش بود اما وقتی رفت توی دفتر مدیر مستقیمم که هم هیکل هستند از بس بهش گفتند این اندازه ات نیست تو بزرگتر از این لباسی آمد و لباسها را پس داد.
خنده دار ترین قسمت این ماجرا این بود که بهم ثابت شد واقعاً مردها بدون نظر زنهاشان نمی توانند خرید کنند چون تمام این مردهاکه ادعا می کردند خودشان نظرشان غائله آمدند و گفتند رفتم خانه خانمم گفت این لباس بهم گشاده یا تنگه حالا آوردم عوضش کنم.
از طرف دیگر هم خانم های شرکت هم همین مشکل را دارند و باید بروند مانتو بلوچ و علاوه بر مانتوی امور خانوم ها دو دست مانتو دیگر هم برایشان بدوزند و طبق بخش نامه از فردای روز عید فطر باید کل کارکنان شرکت لباسهای متحد الشکل شان را بپوشندو در محل کار حاظر شوند.
جاتون خالی از همین حالا خانوم های شرکت به آقایان می خندند و آقایان به خانوم ها. شما هم هر وقت توی خیابان مردی رو دیدید که یک دست کت و شلوار خاکستری با راه های آبی نازک محو پوشیده مطمئن باشید که یا منو دیدید یا یکی از همکارانم را!!!!!!
نظر سنجی
من فعلاً در یک شرکت مادر تخصصی کار می کنم که ١۴٠٠٠ و خورده ای نیروی تحت پوشش دارد که به صورت مامور در سازمانهای دیگر فعالیت می کنند!
بر اساس تحصیل و سابقه ای که داشته ام در این شرکت در بخش طرح و توسعه مشغول به کار هستم.
یکی از طرح هایی که در این بخش به من سپرده شد طرح ارزیابی رضایتمندی کارکنان تحت پوشش این شرکت بود. حدوداً دو ماه داشتم روی این طرح کار می کردم و مطالعات زیادی انجام دادم و چگونگی این کار را مشخص و پرسشنامه لازم برای این کار را تهیه نمودم و طرح را به معاونت اجرایی شرکت ارائه دادم اما بعد از چند روز دیدم که عده ای به شرکت آمده اند و دارند برای انجام مطالعات این کار با معاون اجرایی بحث می کنند.
از اونجایی که یاد گرفته ام وقتی حقوق بگیری، نباید سعی کنی در مورد کارها ی مدیران ارشد دخالتی کنی به این ماجرا اهمیتی ندادم. چند روز بعد از این ماجرا معاون اجرایی شرکت به شماره دفترم زنگ زد و گفت من فرصت نکردم طرحت رو نگاه کنم ولی این طرح آماده است بیا طرح رو ببر و برو نامه درخواست انجام این طرح را توسط دفتر مطالعات (یکی از سازمانهایی که ما برایش نیرو جذب می کنیم)آماده کن و خودت هم پیگیر انجامش باش تا هر چه زودتر این طرح را اجرایی کنیم.
وقتی به دفترم برگشتم اولین کاری که کردم این بود که ببینم تعداد نفرات جامعه نمونه ای که برای اینکار در نظر گرفته اند چند نفر هستند. با تعجب دیدم که بر اساس فرمولی به نام ککدان ٣٧۵ نفر از کل چهارده هزار و نهصد نفر انتخاب گردیده یعنی حداقل تعداد نفراتی که ازنظر آماری می توان برای سنجش رضایتمندی کلیه افرادی که تحت پوشش شرکت هستند در نظر گرفت. از سوی دیگر پرسشنامه ای که من بر اساس نظرات خود کارکنان شرکت تهیه کرده بودم کاملاً منفجر شده بود و تمام سئوالات با هم ترکیب شده و سئوالات بهره مندی و رضایت مندی با هم یکی شده بود خلاصه اساتید علوم وفنون ماوراءو الطبیئه طرح رو حسابی بهش حال داده بودند و این طرح تبدیل شده بود به یک چیز دیگه که اصلاً پایه علمی نداشت و اسمش را هم گذاشته بودند ارزیابی عملکرد! هر چه سعی کردم جلوی خودم رو بگیرم نشد که نشد. پا شدم رفتم دفتر معاون اجرایی و بهش گفتم از نظر علمی این شدنی نیست گفت خوب باید چیکار کنیم؟
گفتم: اگر می خواهیم سطح رضایتمندی کارکنان در شرکتها و سازمانها و ادارات کلی که با ما قرارداد دارند را بسنجیم باید به صورت طبقاتی از آنها نمونه گیری کنیم تا قابل استناد و قابل مقایسه با هم باشند در ضمن این پرسشنامه دیگه توان سنجش رضایتمندی را ندارد. گفت: نه! اون که من خودم در موردش اعمال نظر کردم موردی نداره.
من هم دیدم در این مورد زیاد نمیشه سر و کله زد بی خیال شدم.
چند روز بعد قرار شد من به دفتر مطالعات برم و با مجریان طرح در مورد اجرایش صحبت کنم وقتی داشتم می رفتم مدیر مستقیمم که فارق التحصیل مهندسی کامپیوتر نرم افزار دانشگاه شریف هستش و از جانبازان شریف جنگ با یک حالت دانشمندانه ای به من گفتند وقتی آنجا می روی نه! توی کار نیاوری با کار مخالفت نکنی .
گفتم:حاجی این طرح اشتباه البته به من هیچ ارتباطی نداره!
وقتی رفتم دفتر مطالعات خیلی راحت گفتم از نظر من کارمند این بهترین طرحیه که در عمرم دیدم اما از نظر من خودم این طرح کاملاً اشتباه و حالا این خود شما هستید که باید تصمیم بگیرید چگونه این طرح را اجرا کنید!
وقتی جواب دفتر مطالعات برگشت دیدم تمام گفته های من در اصلاحیه طرح اورده شده
اونجا بود که پوزخند می زدم!!
خلاصه بعد از کلی بالا و پایین کردن تعداد نفرات در نظر گرفته شده برای جامعه نمونه ١١٠٠ نفر شد که به صورت طبقه بندی و بر اساس همان فرمول ککدان از طبقه بندی سازمانها ادارات کل و ستادها خارج شده بودند.
دیگه خاطرم جمع شده بود لااقل طرفی که می خواهد این کار را انجام بدهد این کاره است که مدیر عامل به هم زنگ زد گفت بیا توضیح بده چرا تعداد نمونه از ٣٧۵ نفر شده١١٠٠ نفر ؟
رفتم دفترش. گفتم: حاج آقا دلیلش اینه که اون تعداد وقتی مورد استفاده است که شما نخواهید میزان رضایتمندی در بخشهای متفاوت را با هم بسنجید از طرفی وقتی در بخش تصمیم گیری کلان ما ١٠٠ نفر نیرو داریم اون وقت می خواهیم از ٣ نفر آنها نظر سنجی کنیم اگر حتی یک نفر از این سه نفر غرض ورزانه جواب بدهند نتیجه به دست آمده قابل استفاده نیست.
مدیر عامل گفت خوب چند نفر از این سازمان برای نظر سنجی در نظر گرفته شده؟
گفتم:اگر تعداد زیر ۵٠ نفر باشه باید از کل این جامعه نمونه گیری نمود تا بتوان به این نمونه گیری از نظر آماری استناد نمود و نمودار نا اریب بشه ولی اگر تعداد از ۵٠نفر بیشتر باشه حداقل تعداد ۵٠ نفره که اینجا بر اساس همان فرمول ککدان از ١٠٠ نفر ٨٠ نفر در نظر گرفته شده.
مدیر عامل گفت نه! نه! این تعداد اصلاً درست نیست چون اگر یکی از افرادی که بین این بیست نفری که نظر سنجی نمی شوند فرد مهمی باشد برای ما درد سر درست میشه پس اصلاً نیازی نیست از این مجموعه نظر سنجی شود!!!!!!!!!
خلاصه آخر سر هم کار به اینجا کشید که قرار شد قرارداد ٧٠٠ نفر از افراد تحت پوشش لغو شود که همین باعث خدشه دار شدن نتایج نظر سنجی می شد و طرح فعلاً مسکوت باقی ماند.
آشپزی
آخرین کسی که به من سر زده یکی از دوستان وبلاگ قبلی من و خواهرمه که یک آشپز با سلیقه است همین من رو به یاد یکی ازخورشهای خیلی خوشمزه انداخت و باعث شد به این فکر بیفتم که دستور پختش رو برای شما هم بگذارم:
مواد لازم برای چهار نفر:
گوشت گوساله خرد شده ۶٠٠ گرم
خلال بادام بو نداده ١٠٠ گرم
پیاز یک عدد
زرشک سیاه ١۵٠ گرم
لیمو امانی ۵ عدد
زعفران و نمک به میزان دلخواه
رب گوجه فرنگی دو قاشق
پیاز را خرد کرده و در کمی روغن تفت می دهیم بعد از چند دقیقه
گوشت را که به قطعات کوچک خرد کرده ایم به پیازها اضافه می کنیم
و چند دقیقه دیگر تفت میدهیم.
زعفران آب کرده را به این مخلوط میافزاییم.
سپس سه لیوان آب را به همراه خلال بادام به ظرف افزوده و می گذاریم تا گوشتها و بادام تقریبا بپزند.
یک ربع قبل از اتمام پخت زرشکهای سیاه را با کمی روغن حیوانی کرمانشاهی تفت داده و با رب به خورش میافزاییم و در آخر لیمو امانی هایی را که با نوک چنگال سوراخشان کرده ایم به خورش اضافه می کنیم.
این خورش بومی شهر کرمانشاه است که در مجالس این شهر مصرف میشود.
نوش جان تان
آدمها
دلم می خواست: دنیا خانه مهر و محبت بود
دلم می خواست: مردم در همه احوال با هم آشتی بودند.
طمع در مال یکدیگر نمی کردند
کمر برقتل یکدیگر نمی بستند.
مراد خویش را در نامرادی های یکدیگر نمی جستند،
از این خون ریختن ها، فتنه ها،پرهیز می کردند،
چو کفتاران خون آشام، کمتر چنگ و دندان تیز می کردند!
فریدون مشیری
تفاوت آدمها با هم
تقریباً یک سال پیش معاون امور اداری یک کارخانه بزرگ بودم روزی که وارد شدم مردی رو دیدم که با یک بارانی سیاه بلند پیراهن سیاه و شلوار مشکی و یک کیف مشکی و موی کوتاه جو گندمی ابتدای راه پله ساختمان مرکزی ایستاده بود و داشت با مدیر عامل کارخانه جر و بحث می کرد. تیپ این آدم برایم بسیار جالب بود پیش خودم فکر کردم این آدم یا از اعضای هیات مدیره است و یا یکی از مشتریان اساسی کارخانه. (هنوز جلسه معارفه برای من و دوستم که باهم به این کارخانه واردشده بودیم تشکیل نشده بود!)تا اینکه فردای همان روز قرار شد در مورد تعیین تکلیف سرویس ایاب و ذهاب کارگران کارخانه تصمیم گیری کرده و این امر را به مناقصه بگذاریم به همین دلیل باید مدیر امور مالی کارخانه را نیز در جلسه دعوت می کردم تا بهتر بتوانم در این زمینه تصمیم گیری کنم.
با دفتر مدیر مالی تماس گرفتم و از منشی ایشان درخواست کردم که به آقای فلانی اطلاع بدهند تا در جلسه حظور پیدا کنند.
وقتی مدیر امور مالی وارد شد از تعجب لبخندی زدم که خودش هم متوجه شد اون مرد که در یک صبح آفتابی با یک شلوار جین مشکی و تیشرت مشکی وارد اتاق شد نظر من رو به خودش حسابی جلب کرد مردی که حسابی با هم دوست شدیم و خیلی چیز ها ازش یاد گرفتم مردی که مدیر مالی کارخانجات بزرگی توی جاده مخصوص بوده و خودش به خودش می گفت کلاغ راست مغز اگر بگردین حتماً توی بلاگ ها پیداش می کنیدمردی که در چهل چندسالگی بازنشسته شد و من این افتخار رو داشتم که وقتی مدیر عامل لج کرده بود و حکم بازنشستگیش رو امضا نمی کرد توانستم با چرب زبانی امضای حکمش رو بگیرم مطمئنم هرگز نفهمید من این کار رو براش انجام دادم ولی مهم نیست.
این مرد به من یاد دادکه باید در محیطهای سیاسی اداری با سیاست جنگید!و در عین حال با همه همکاران همکاری کرد و از یاد دادن مسائل دریغ نکرد. هرچند آخر کاری که داشت می رفت دل من رو شکست و رفت.
مهم ترین خاطره ای که کارگر های اون کارخانه از این آدم داشتند این بود که مدیر عامل قبل از ما بهش گفته بود: آقا نریمان گفتم فردا شما رو از در نرده ای به داخل کارخانه راه ندهند!
اون هم پوزخندی زده بود و گفته بود: آقای مدیر عامل کی می دونه شاید فردا شما را از پشت این در به داخل راه ندهند.
فردای همون روز کارگرها شورش کرده بودند و مدیر عامل و چند تا از مدیرانش را با چک و لگد گذاشته بودندپشت درب کارخانه در جاده مخصوص.
درست یک سال بعد به دلیل تغییر مدیر عامل مجبور شدم محل کارم رو عوض کنم و وارد یک شرکت خدماتی بزرگ شدم که تامین نیروی انسانی می کنه اینجایک مدیر مالی داریم که خانمه و متاسفانه ازدواج هم نکرده! اولین برخورد من با این خانوم این بود که می خواستم برگه درخواستم رو امضاء کنه که با یک حالت غرور عجیبی گفت من توی راه رو هیچ چیز رو امضاء نمی کنم این خانم قلب بسیار رعوفی داره ولی دلش می خواهد که همه فکر کنند عجب بد اخلاقه و تا چیزی میشه شروع می کنه به داد زدن سر بچه های زیر دستش از وقتی شروع به کار کرده توی همین شرکت بوده و حالا بعد از ده دوازده سال مدیر شده به همین دلیل به موقعیت شغلیش خیلی اهمیت میده و وای به روزی که مدیران ارشد سازمان راجع به چیزی ازش اشکال بگیرند اون روزه که با داد و بیداد و اشک! پوست همه بچه های واحدش یا واحدهای دیگر رو میکنه. هر چند هوای بچه های واحدش رو حسابی داره(بچه های واحدش همه زن هستند و یک پیر پسر هم هست که از بس بین این خانوم ها بوده اخلاقش برگشته و این خانم ها همش در حال دست انداختنش هستند)خلاصه این آدم برخلاف اون آدم که دل ریسک داشت و از جا به جا شدن نمی ترسید و سیاست داشت هیچ سیاستی نداره و در سادگی محض داره واحدش رو اداره می کنه.
امیدوارم جناب آقای کلاغ راست مغز که هرگز قدم زدنش زیر باران در محوطه بزرگ آن کارخانه را فرآموش نمیکنم و پسر خوشگل تپل مپلش رادین هر جا که هستند پاینده باشند.
دوستان خوب
یکی از بزرگترین نعماتی که خدا به من داده دوستان خوبه دوستانی که بعضی هاشان خیلی کهنه اند و بعضی هاشان نو تر.
می گویند هیچ چیز به جز دوست، کهنه اش خوب نیست. اما من معتقدم دوست خوب، خوبه و نو و کهنه ندارد! هر چند کهنه بودنش باعث شناخت بیشتر می شود.
من دوستان خوبی دارم که از دوران مهد کودک، دبستان، دبیرستان،کارشناسی و کارشناسی ارشد برایم باقی مانده اند.
متاسفانه به دلیل جو کثیفی که بر تمام سیستمهای اداری حاکمه رابطه دوستی ای که از محلهای کارم شروع شده باشد ندارم و نداشته ام هر چند تقریباً یک سال با یک از دوستان دوره کارشناسی ارشدم همکار بودم.
القصه من وقتی دانشجوی کارشناسی ارشد شدم خیلی خوشحال بودم از طرفی دردسر کشیده بودم ولی خبر نداشتم چه ماجرای طولانی و عجیبی منتظرمه روز اولی که سر کلاس حاظر شدم 12 نفر بودیم اولش قیافه ها برام نا آشنا بودند فقط یکی از همکلاسی هاییم را که روز ثبت نام دیده بودمش و با هم صحبت کرده بودیم از آن جمع می شناختم. وقتی دکتر تیموری خواست که همه خودشان را معرفی کنند و در مورد جایی هم که کار می کنند صحبت کنند متوجه شدم هم کلاسی هام جا های مختلفی مثل وزارت دفاع، شهرداری، سازمان زمین شهری و سازمان انرژی اتمی و ایران خودرو و ساپکو و امور دانشجویی دانشگاه خودمان کار می کنند.
اوایل همه خیلی سر سنگین با هم صحبت می کردیم ولی خیلی طول نکشید که به دلیل سختی هایی که همین تیموری به ما تحمیل کرد با هم منسجم شدیم و آشنا و اشنا تر.
پایان خرداد ماه(من چون درس پیش بهم نخورده بود ترم بهمنی بودم) فصل امتحان ها که رسید بر عکس همه جا که ملت دانش شان را قایم می کنند تا کس دیگری بیشتر از خودشان نمره نگیره ما سعی کردیم تا جایی که امکان داشت گروهی درس بخوانیم و به هم کمک کنیم اونجا بود که پایه دوستی ما با هم گذاشته شد و ما با هم دوست شدیم.
این ماجرا همزمان شده بود با انتخابات ریاست جمهوری سال 84 به همین دلیل ما برای شوخی همدیگرو به اسامی مستعار صدا می زدیم من کاک بهرام بودم، محمد قالی باف بود، اسماعیل تاگوچی بود (دانشمند علم طراحی آزمایشها) رضا خوشنویس بود(نقش رضا خوشنویس سریال هزار دستان مرحوم علی حاتمی)فرهاد دکترمعین بود حمید هم که با دو متر قد و 120 کیلو وزن به اسم احتیاج نداشت(در اولین نگاه یاد گوریل انگوری می افتادیم) دو تا همکلاسی هم داشتیم که نسبت نزدیکی با سران داشتند و ما با آنها قاطی نمی شدیم. دختر ها هم که سیبیل و اخمو و مارمولک و موشی معروفترین هاشون بودند.
جا تون خالی ما به هر نحوی که بود فارق التحصیل شدیم. بعد از فارق التحصیل شدنمان هم هر کدام از این بچه ها یا توی سازمانهای خودشان یا جا های دیگر ترفیع گرفتند مثلاً رضا الان معاون استاندار یکی از استانهای بزرگ و مهمه، فرهاد یکی از مدیران بلند پایه ایران خودرو و الی آخر.
ولی این پستها و مقامها هیچ خللی در دوستی ما وارد نکرده و ما همچنان با هم دوستیم.
فرهاد از قبل به من گفته بود که تصمیم داره برای ادامه تحصیل به خارج از کشور بره اما فکر نمی کردم این اتفاق به این زودی بیفته .هفته پیش که ما رو دعوت کرده بود منزلش گفت که فعلاً یک سال مرخصی بدون حقوق گرفته و 6/6 88 داره میره. از اون شب احساس می کنم یک رفیق بی ادعا که واقعاً من برایش هیچ کاری نکرده ام ولی اون در حق من لطف بسیار کرده رو از دست دادم . چون بارها دیده ام که کسانی که پایشان یه آن ور آب رسیده دیگر باز نمی گردند.
خلاصه از حالا احساس می کنم یک دوست که مایه دل گرمی بود داره میره.
و این همان قصه قدیمی و تکراری جدایی هاست.
تکرار مکررات
ما همیشه منتظریم تا کسی بیاید برای نجاتمان کاش بیاید کاش....
تا حالا به این فکر کرده اید که زندگی در سراشیبی روز مرگی چقدر ملال آوره؟ و از آین چقدر وحشت ناکتر است سعی در بازگشت از این سرآشیبی!
این چیزی است که من الان به شدت با آن دست به گریبانم!
هر روز ساعت ۶ صبح از خواب بیدار شدن یک مسیر تکراری رو با سرعت طی کردن و با آدمها و یک محیط تکراری روبرو شدن!
و یک سری کار مسخره انجام دادن! شنیدن نظریات علمی اساتیدی که بیشترشان سیکل و دیپلمند و نهایت کار یک لیسانس دارند ولی ادعای پست دکترا خفه شان کرده و چشم دیدن کسی که کمی بالاتر از خودشان باشد را ندارند.
از همه بدتر که باید هشتاد درصد از حواست رو به این مسئله معطوف کنی که زیر پایت را خالی نکنند و یا برایت حاشیه درست نکنند.
وقتی برای نهار خوردن به سالن رستوران می روم و به چهره آدمهایی که اونجا جمع شده اند نگاه می کنم برای آینده ام نگران می شوم.
و آخرش هم ساعت هشت شب از این محیط خسته و فرسوده بیرون آمدن!
مسیر طولانی برگشت به منزل در مترو و دیدن قیافه هایی که به صورت هر کدامشان درست نگاه کنی غم غریب سرگشتگی در صورتشان پیداست!
ساعت ده شب به خانه رسیدن و خستگی مفرطی که ندانی که باید شام بخوری مطالعه کنی یا بمیری! ساعتی که حتی ماهی های آکواریوم ام هم خوابیده اند و حوصله ندارند با آنها بازی کنم.
این یعنی تعریف روز مرگی
جک
بین سازمانهای [...] ایران، آمریکا، ژاپن برای سنجش توانایی کارکانشان یک مسابقه برگذار شده بود! شرط مسابقه این بود که دست خالی در کوتاه ترین زمان یک خرگوش بگیرند بیاورند تحویل بدهند.
آمریکاییه بعد از یک روز با یک خرگوش برمی گرده، ژاپنیه هم چند ساعت بعد از آمریکاییه با یک خرگوش برمی گرده.فردا صبحش ایرانیه بر می گرده یک خرس گنده هم انداخته بوده روی دوشش.
ملت دورش رو می گیرند می گن اخه آدم عاقل این که خرسه ماموره می گه نه!خلاصه از اونها اصرار از ایرانیه انکار! آخرش ایرانیه خسته می شه می گه باور ندارید از خودش بپرسید؟!
داورا رفتن سراغ خرسه بهش گفتن تو چه جور جونوری هستی؟خرسه شروع کرد زدن توی سر خودش و گفت به خدا من خرگوشم، من خرگوشم، من خرگوشم ......
